السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

262

سيره معصومان ( فارسي )

مىآورد ، دو كار مستقل از هم انجام مىدهد كه عبارت است از حج و عمرهء مفرده . در روايتى آمده است كه سراقة بن مالك گفت : آيا تكليف حج تمتع را براى اين سال وضع كردى يا تا ابد اين گونه است ؟ آن حضرت انگشتان دو دستش را در هم داخل كرد و فرمود : تا ابد عمره در حج بدين گونه داخل گشت . ( اين روايت در سيرهء حلبيه آمده است . ) فرمايش پيامبر ( ص ) كه گفت : اگر در آغاز با آن چه در پايان روبه‌رو گشتم ، مواجه مىشدم هرگز قربانى نمىآوردم بدين معنى است كه اگر وقتى احرام مىبستم ، آن چه را كه امروز مىدانم دانسته بودم كه هر كه قربانى با خود بياورد حج تمتع نمىتواند بكند و حج او ، حج قرآن است هرگز قربانى با خود نمىآوردم و بدون آوردن قربانى احرام مىبستم تا حج من تمتع باشد . زيرا حج تمتع افضل از حج قرآن است . حاصل فرمايش پيامبر ( ص ) حاكى از پشيمانى آن حضرت در آوردن قربانى بوده كه به موجب آن ، حج او مبدل به حج قرآن گشت و از درك فضيلت حج تمتع بازماند . شيخ مفيد گويد : برخى مردم فرمان پيامبر ( ص ) را پذيرفتند و برخى ديگر به مخالفت برخاستند و مشاجراتى ميان اصحاب درگرفت . برخى مىگفتند : رسول اللّه ( ص ) ژوليده و خاك‌آلوده باشد و ما جامه در بر كنيم و با زنان خويش آميزش نماييم و روغن بماليم ؟ ! و برخى ديگر گفتند : خجالت نمىكشيد كه بيرون بياييد در حالى كه آب غسل از سرهايتان مىچكد و رسول خدا ( ص ) بر احرام باشد ؟ رسول خدا ( ص ) عمل مخالفان را در اين مورد تقبيح كرد و فرمود : اگر من قربانى نياورده بودم از احرام بيرون مىآمدم و حج خود را به حساب عمره مىگذاشتم پس هر كه قربانى نياورده از احرام بيرون آيد . عده‌اى بازگشتند و برخى ديگر همچنان بر مخالفت خود پايدار ماندند . نسايى در سنن به سند خود از براء نقل كرده است كه گفت : وقتى رسول خدا ( ص ) به على ( ع ) فرمود كه به يمن برود من نيز با وى بودم . چون على خدمت پيامبر ( ص ) رسيد گفت : رسول خدا ( ص ) به من فرمود : چه كردى ؟ گفتم : من به همان نيتى كه شما نيت كرده‌ايد ، قصد حج كردم . فرمود : من قربانى با خود آوردم و حج قرآن گزاردم . و به اصحابش فرمود : اگر در آغاز با آن چه در پايان روبه‌رو شدم ، مواجه گشته بودم همان كارى را مىكردم كه شما كرديد ولى من قربانى بياوردم و حج قرآن بگزاردم . مسلم در صحيح به سند خود از عايشه نقل كرده است كه گفت : رسول خدا ( ص ) چهارم يا پنجم ذى حجه وارد ( مكه ) شد . على نزد آن حضرت آمد و ديد كه خشمگين است ، پرسيد : چه كسى شما را به خشم آورده كه خدا در دوزخش وارد كند ؟ فرمود : مگر نفهميدى كه من دستورى به مردم دادم اما آنها در اجراى آن ترديد مىورزند حال آن كه من در آغاز كار با آن چه در پايان بدان روبه‌رو شدم مواجه مىگشتم ، هرگز با خود قربانى نمىآوردم و قربانى مىخريدم و سپس مثل آنها از احرام بيرون مىآمدم . چون پيامبر ( ص ) خواست وارد مكه شود ، غسل كرد و روز از بالاى مكه ، از كداء ، وارد آن شهر